وقتی بازی شروع میشه...یا جفت ۶ میاری...
یا...
چهار پنج ماه وقفه افتاد...ولی مهم نیست.اونی که باید بمونه میمونه و اونی که از اولشم مال این حرفا نبوده همون هفته اول جمع می کنه....
دوباره دوره هم جمع شدیم...حس خوبیه...یعنی عالیه.مثل سابق؛مثل همون ۲سال پیش پر هیجان...عین خاطرات کودکی هرگز نمیشه از یاد بردشون و از یاد بردتون....این روزای روزگارو هیچ کس نداشته.گم شدن و بعد دوسال پیدا شدن!!!معلوم نبود کدوم {...} بودی؟
ولی مهم نیست...همین که الان همه دوره همیم کافیه....ولی امیدوارم دوباره نیست نشی؟!که این دفعه دیگه طرف حسابت من نیستم عزیزم
مرا چه می شود با این فضای شیطانی...
که هر بادی مرا هل میدهد در انبوه پریشانی...
مرا ناجی برد...؟؟
مرا که جان دادم در این تاریکی را.....با خود برد؟؟
اون طور که باید می بودم نبودم و اون طور که باید میشدم نشدم...وقتی توقع آدم از خودش بالا میره...وقتی که باید به از این شوی که هستی...راهی جز پریدن می ماند...؟؟
پریدم...ره چند ساله رو یک شبه رفتم...آخرش کمی معلوم کمی مه آلود و کمی خطرناک و شاید بیشتر از کمی خطرناک...ارازل دورمو گرفتنو همه عاشق پیشه شدن...معلوم نیست خوابم یا نه؟؟اینا عین توهم میمونن...عین مه...عین کابوس...یا خودم باید از خواب بلند شم یا اونا رو به خواب ببرم...فعلا که حسش نیست....باشن تا اطلاع ثانوی به خدمتشون برسیم!!
پ.ن؛من چرا هر وقت می خوام بنوسیم یاد تو میفتم؟تو هم مثل عادت سابقت افکارمو میریزی بهم!!!
IT'S NOT BAD....BUT IT'S
اینجا؛
اینجا هیچکس نیست...
ماهی ها
تنهایی
خدا
نمنم من سکوت
هوا بارون
مرگ خدا نور
غم آسمان
اشک باد
جریان رنگ
وقتی هیچکس نیست؛که باشد...
همه چیز با توست؛
سکوت...
سکوت ذهن...
سکوت قلب...